الشيخ رسول جعفريان
55
صفويه در عرصه دين ، فرهنگ و سياست ( فارسى )
سبب استخلاص من گردد در روز قيامت . » اين دو با حيلتى از دست نگاهبانان گريختند و از مشهد فرار كرده ، بعد از سه روز به خرگرد رسيدند . عجيب آن است كه واصفى اندكى بعد ، از « خباثت و شرارت » همين غياث الدين محمد ياد كرده و اين كه به زن مردم دستاندازى كرده و با وى « آغاز آميزش » كرد و وقتى كه شوى او لب به اعتراض گشود ، او را كتك زد . « 1 » اين ماجرا مجددا به اسارت اين دو انجاميد و زندانى شدند . پس از آن بازگريختند و باز دست غياث الدين محمد به زنايى آلوده گرديد . « 2 » اين ماجرا بىشباهت به قصهاى بافتنى نيست ، اما حكايتى است كه واصفى خود نقل كرده و البته ماجرا همچنان ادامه دارد و در دل ماجرا ماجراهاى ديگر . داستان ديگر واصفى از منازعات شيعه و سنى در خراسان از اوايل ظهور صفويه آن است كه با ميرزا بيرم نامى رفاقت داشته است « روزى در روى تخت مدرسهء گوهرشاد سير مىكرديم ، حسن على مداح معركه گرفته بود و منقبتى مىخواند . ناگاه بر زبان وى لعن يكى از اصحاب پيغمبر گذشت . ميرزا بيرم متغيّر گشته ، گفت : اين كافر را مىكشم يا در كشتن او سعى مىنمايم . فقير گفتم : اى يار ! مثل اين بدبخت در اين شهر بسيارند و مانند ما و تو هم سنى بىشمار ؛ چه لازم است كه ما و تو در كشتن اين رافضى سعى نماييم ؟ و ديگر اين زمانى است كه شاه اسماعيل در عراق ظهور كرده ، عاقبتانديشى تقاضاى اين مىكند كه در مثل اين امور كسى غلبه نكند . گفت : اين از قبيل ضعف اسلام و طول امل است . اين گفت و در وى چفسيد و جمعى ديگر با وى يار شده ، او را به پيش شيخ الاسلام بردند و رفض بر وى ثابت كرده ، او را از دروازهء ملك از حلق بركشيدند . از اين تاريخ پانزده سال گذشت . شبى در خانه با جمعى از ياران نشسته بوديم و گفت و گوى آمدن شاه اسماعيل در ميان بود . يك پاس از شب گذشته بود كه كسى حلقه بر در زد ، در را گشاديم . ميرزا بيرم ترسان و لرزان آمد و گفت كه ، شما خبر نداريد كه شاه اسماعيل شيبك خان را زير كرده و كشته و قلى جان نام خواهرزادهء امير نجم ثانى فتح نامهء شاه اسماعيل آورده . با جمعى ياران اتفاق نموده ، به مدرسهء امير فيروز شاه كه در سر چارسوق ميرزا علاء الدين است آمديم . » ، « شب در آن مدرسه بوديم . صباح منادى كردند كه اكابر و اشراف و اهالى و اعالى و موالى به مسجد جامع ملكان هرات جمع شدند و منبر خطيب را بر كنار ايوان مقصوره بر جانب شمالى نهادند و شيخ الاسلام و امير محمد امير يوسف و سيد عبد القادر و . . . ساير موالى و اهالى در پهلوى منبر جاى گرفتند و كثرت خلق بر بام و روى زمين به مثابهاى بود كه اگر سوزنى انداختى بر زمين نمىآمد ؛ و حافظ زين الدين كه از اولاد شرف الدين زيارتگاهى بود به خواندن
--> ( 1 ) . همان ، ج 2 ، ص 235 ( 2 ) . همان ، ص 238